صدای در در آرامشت اثر دارد
و زندگی که هزاران صدای در دارد
و خانواده که توی سر تو در زده است
سری که دردسری مثل یک پدر دارد
کسی که تخم تو را کاشت توی یک مادر
ز راز زیر پتو مادرت خبر دارد
پدر همیشه سرش توی کاسبی گرم است
دو تا ژیان قراضه که زیر سر دارد
به زندگی برادر حسودیت شده است
که دوست دختر باریک تر کمر دارد
برادری که تو را می جرد همین شب ها
دلش خوش است که این روزها پدر دارد
و خواهران تو این جنده های ادواری
سراغ سکس ن/رفتن ز درد بیکاری
که افتخار ندادند خواهرت باشند
چرا که شاعری و اعتیاد هم داری
و مادرت که خراب است و عشق میورزد
به چادرانه ترین سکس توی یک گاری
چقدر مسخره شد زندگیت وقتی که
تمام سهم تو از آب شد شب ادراری
تمام زندگیت شاش میشود در خواب
و خواب های تو تعبیر شاش تر دارد
ستاره دیده ای انگار خوابت آشفته است
ستاره دختر همسایه را که یادت هست؟
دو روز قبل تو کوچه ستاره بوست کرد
لبای خوشمزه اش طعم سیب تر داره
دو روز قبل تو عاشق شدی زالافی
نشسته ای و کسی را قصیده میبافی
تو ای ستاره ی شب های مارمولک ها
دلیل مسخره ی خنده ی عروسک ها
بدون عشق تو نقاشیم چه دلگیر است
غروب مزرعه با غربت مترسک ها
تو نیستی و چه با اقتدار میشینند
به روی صورت پرجوش لاغرم چک ها
تو نیستی و چقدر عاشقانه میلولند
درون جمجه ی ژل نخورده ام کک ها
و با دو بیت غزل میخوری لبانش را
اگر که حضرت معشوقه مفتخر دارد
دلت رسیده به تلفیق سکس با عرفان
که بایزید ابوالخیر هم حشر دارد
و فکر میکنی اش فکرهای پر صحنه
و فکر میکندت؟حال دردسر دارد؟
تمام زندگیت غرق عشق او شده است
تو ریده ای به جهانی که گاو نر دارد
تمام فکر تو در خانه ای که خالی نیست
تمام فکر ستاره پرنده پر دارد!
تو در تفاوت افکار در نمیمانی
همیشه رابطه ای با هنوز و هر دارد
همیشه لذت یک بحث پوچ فلسفی است
هنوز هم که هنوز است مثل هر دارد
قدم زنان به تو هی دور میشود گرچه
همیشه آخر هر مبتدا خبر دارد
دو روز بعد تو ماندی میان این همه درد
ستاره دختر همسایه رفت و شوهر کرد
تمام حادثه تکرار میشود هربار
پدر دوباره برای تو دردسر دارد
وخانواده تو را میبرد به سمت خودش
دوباره قصه ی سیگار هم ضرر دارد
صدای در که می اید تو میپری از خواب
و زندگی که هزاران صدای در دارد
این مثنوی است مولویت میشوم نرو
در سوگ عشق منزویت میشوم نرو
تهمینه رستم قویت میشوم نرو
قدری که مشود شویت میشوم نرو
تو افتخار خاطره های منی بمان
پشت تمام پنجره های منی بمان
خورشید داغ عشق تو را آسمان منم
منظومه ی خیال تو را کهکشان منم
شب گریه های پاک تو را قصه خوان منم
زاینده رود مست تو را اصفهان منم
تنها ستاره ی شب تاریک من تویی
یعنی که دوری از من و نزدیک من تویی
برگرد و باز پشت سرت را نگاه کن
چشمان خیس دربه درت را نگاه کن
بی خواب شام بی سحرت را نگاه کن
مرد همیشه دور و ورت را نگاه کن
مردی که در خیال تو پرواز میکند
بی اختیار موی تورا ناز میکند
این مرد روزهای زمستانی تو است
هم درد غربت شب بارانی تو است
هم راه لحظه های پریشانی تو است
هم صحبت دقایق حیرانی تو است
مردی که سال هاست به پایت نشسته است
دریابش ای عزیز که بدجور خسته است
بر صورتت نقابی از آتش کشیده ای
انگار حال و روز بدم را ندیده ای
من سایه ی توام که تو از من بریده ای
هرگز حدیث حاضر غایب شنیده ای؟
یعنی کنارمی و دلت جای دیگر است
درد نبودن تو از این زخم بهتر است
یک صبح زود رفتی و شب را گذاشتی
من را در اوج دلهره تنها گذاشتی
پشت سرت نگاه مرا جا گذاشتی
رفتی به جای عشق معما گذاشتی
سودی نداشت گریه ی رفتن به حال من
راحت برو سراغ خودت بی خیال من
بخند ای لب شیرین مثل قند عسل
که لب به لب شده ای با ضمیر مستترم
که عاشقم که تو هم عاشقی که مثل همیم
که زیر مانتوی سبزت اسیر مستترم
بخند زندگی افسانه نیست واقعی است
درست مثل همین عشق های در لحظه
درست مثل دروغی که عاشقت هستم
درست مثل همین بوسه های هر لحظه
بخند آخر خط را به ابتدا برسان
به انتها برسان ابتدای دلهره را
هزار وسوسه افتاده توی سر نه تنم
بکش میان دو راهی عشق و شک خوره را
برای اینکه نباشد دلت کنار کسی
همیشه از ته دل از خودت فرار بکن
و از تمام غزل های من فرار کن و
به سنگ بودن قلب خود افتخار بکن
صدای عاشق سیگاریت خراب شده
به جای بلبل شیرین سخن گراز بکش
و با صدای کلفتم به عمق خواب برو
و روی صندلی عشق من دراز بکش
بخند بر همه ی مشکلات عشق که من
گذشتم از ته خط و نشسته ام تا تو
بیایی و برسی با خودت به آخر خط
کنار آخر خط ایستاده ام با تو
و دوست دارمت اندازه ی خداحافظ
از این کنایه ی شعری به اشتباه بیفت
و بگذر از همه ی فکرهای سنتی ات
به عشق پست مدرنیسم توی چاه بیفت
نه چاه جای تو بوده نه ماه جای تو است
تو یک جوان پر از اضطراب معمولی
که میروی برسی با خودت به آخر خط
به زندگی کسی در سراب معمولی
و چهار رباعی:
بیدار شدن ز خواب و رویا عشق است
سیگار کشیدن لب دریا عشق است
حیران شده ام از جبروتت نیچه
آن دید که داری تو به زن ها عشق است
عاشق نشو گر شدی ندامت حتمی است
در کوچه ی عاشقی حماقت حتمی است
این بندگیت عادت او خواهد شد
در زندگی زنانه عادت حتمی است
یک شب که نگاه تو و او در هم شد
عاشق شدی و زندگیت پر غم شد
آن روز که تو عاشق آن زن گشتی
یک مرد ز گنجینه ی عالم کم شد
با شهوت خود اگر ستیزی مردی
گر آبروی خودت نریزی مردی
مردانگی آن نیست که عاشق بشوی
از دست زنان اگر گریزی مردی
سفری در پیش است،اگر کمی دیر پاسخ دوستان را دادم دلخور نشوند
هی گفت به درک هی گفت به درک
ما ظلم و تعصب احمقانه ی سلطان محمود غزنوی را تحمل کرده ایم "
کشتارهای وحشیانه ی محمود شاه افغان را تحمل کرده ایم"
آقای رئیس جمهور شما که رقمی نیستید!
اما یادت باشد بعد از سلسله ی افغان ها همیشه آغا محمد قاجاری هست که تخمهایشان بکشد!{البته اگر داشته باشند}
امروز تمام وطنم غرقه به خون است دریای جنون است
هر کوچه ی آن مملو سرباز و قشون است دریای جنون است
فریاد خلایق همه از ظلم و غرور است از غربت نور است
جلاد اگر از صفت رحم به دور است از غربت نور است
لبریز ز شور وطنی کشورمان است اما خفقان است
آزادگی در سینه ی هر پیر و جوان است اما خفقان است
این چوب به دست از صف بیگانه ی اعداست یا هم وطن ماست؟
در جان وتنش خون خبیثانه ی اعداست یا هم وطن ماست؟
هیهات من الذله شکفته است به هر بوم زین واقعه ی شوم
مردان وطن دوست همه واله و مغموم زین واقعه ی شوم
از خون جوانان وطن لاله دمیده هرچند خمیده
این لاله ز خوکان زمان سینه دریده هرچند خمیده
هان سگ صفتان مردم این قوم دلیرند ذلت نپذیرند
هر چند که بیچاره و بیمارو فقیرند ذلت نپذیرند
زلف تو بر انداخت نکو نامی را
چشم سیه مست تو بیرون آورد
از صومعه بایزید بسطامی را
سلطان الشعرا خاقانی
هزارها غرل ناب مانده سرگردان
درون خنده ای از چهره ی عروسکیت
برای مستی آن چشم های ناز چقدر
شراب نامه و خمریه گفته رودکیت
خروش غزنویان بود و سلطه ی ترکان
و اوج غیرت مردی به نام فر دوسی
و من سیاوش آتش کشیده ای هستم
وتو که خائن این داستان ناموسی
کلاس زنده ی درسی به نام عرفان بود
و بحث جالبی از بایزید بسطامی
که ناگهان غم سرخ شراب چشمانت
کشیدم از دل عرفان به کفر خیامی
شراب بود و جنون بود و چشمهای تو بود
که میکشید مرا توی یک غزل خوانی
وبیت بیت به پیچیدگی موی تو شد
قصیده های فخیم جناب خاقانی
و باختم به تو گنج بزرگ قلبم را
که توی شعر نظامی پرادعا بشوی
ودر ادامه زدم تیشه توی فرق سرم
برای این که تو شیرین قصه ها بشوی
همین که میروی احساس میکنم بی تو
اسیر نکبت چنگیز و قوم تاتارم
پر از عجیب ترین قصه های عاشقیم
شبیه تذکره الاولیای عطارم
همین که با غزلیات شمس میرقصی
سماع مولوی از چشم خلق می افتد
وبا زبان خودت تا که قصه میگویی
کتاب مثنوی از چشم خلق می افتد
سراغ گلشن راز شبستری رفتم
کشید شعر مرا تا حوالی اشراق
بیا شراب بنوشیم وقت بد مستی است
شده است نوبت شاهی شاه ابو اسحاق
خدا و باده و رندی به هم گره میخورد
که شعر حافظ دیوانه آفریده شود
ودید برق نگاه تورا و سوخت دلم
که شمع و آتش و پروانه آفریده شود
چقدر شیخ بهایی نوشت تا آخر
زدست های تو امضای اجتهاد گرفت
شکست در غم تو فیلسوف شیرزای
و از تو فلسفه ی ناب عشق یاد گرفت
نگاه میکنی و نیش میزند به خودش
کسی که روی نگاهت شده است وسواسی
همیشه بودن ما در کنار هم زیباست
من اصفهان تو هستم تو شاه عباسی
تو نیستی و دلم رفته است تا بی تو
میان خشکی صحرای غم قدم بزند
به یاد شورش چشمان سرخ ملتهبت
قیام نادر دیوانه را رقم بزند
رسید نوبت آغا محمد قاجار
شکست مملکتم از خشونت این شاه
دوباره زندگیم دست یک اشاره ی توست
که من امیر کبیرم تو ناصر الدین شاه
همین که غصه ی خود گفت با ستاره ی شب
به خون تپیده و خاموش و سرد و یخ زده شد
که بی تو باغ خیالات شاعرانه ی دل
شبیه مزرعه ی گندمی ملخ زده شد
در این زمانه ی دلگیر خالی از احساس
دلم گرفته برایت خودت که میدانی
در عصر آهن و فولاد میروی از دست
و ناتوانی این دست های سیمانی
تقدیم به دکتر داوود بیات و تقویم های تشنه اش
از فاصله بر قلب مسافر داغی است
زین داغ چنان سینه ی شاعر یاغی است
که هرچه سرود است ز لب تشنگی اش
در خاطر تقویم ملایر باقی است
غزل ۱عاشقانه ی ۵:
با هم آن شب زیر باران بی بهانه گریه کردیم
بی بهانه با هم آن شب عاشقانه گریه کردیم
هر کدام از ما هزاران غصه در دل داشت اما
بی خیال غصه هامان شادمانه گریه کردیم
عشق این تازه نهال نو رسیده آب می خواست
باغبان بودیم آن شب بر جوانه گریه کردیم
ما گذشتیم از کویر عقل و قدری آن طرف تر
در بهشت خلوت دیوانه خانه گریه کردیم
اوج شیرین تغزل بود وقتی چشم هایت
خیره شد در چشم هایم شاعرانه گریه کردیم
تا بشوید چهره مان را از غبار آه حسرت
گونه هامان را مسیر کاروان گریه کردیم
نازنین بانوی شرقی خنده ات را دوست دارم
گرچه ما با هم همیشه بی بهانه گریه کردیم
لب بست و اخم کرد و دلم هی خمار شد
گفتم به دل دوبیت نه صد بیت نه کم است
مهرت هزار مصرع دریا تبار شد
تا ناگهان غروب شد و ماه من رسید
خورشید از ریاست خود برکنار شد
پایان روز مطلع بعدی شروع شد
شوریدگی حافظ و سعدی شروع شد
بالا بلند عشوه گرم شعر میشوی؟
شعری شبیه آنچه سروداست منزوی
یا مثل شعرهای نظامی پر از جنون
یا شعر صوفیانه ی عطار و مولوی
یا نه که در قصیده ی خاقانیت برم
ای چهره ی تو فی المثل ارژنگ مانوی
یا نه تو در رباعی خیام بهتری
فارق ز بند نام و پی جام بهتری
پیچیده گیسوان تو بر دل نشسته است
پیچیده شعر و قافیه بیدل نشسته است
در انتظار وا شدن غنچه ی لبت
چشمان تنگ حوصله در گل نشسته است
کشتی پاره پاره ی امواج موی تو
مثل همیشه بر لب ساحل نشسته است
هر شب که بی بهانه تو را بوس میکنم
با بوسه ای دوباره تو را لوس میکنم
وقتی جزیره های مرا گنج میشوی
مثل مسیر گنج پر از رنج میشوی
گاهی که بی دلیل به من پشت میکنی
لجباز تر زقافیه ی انج میشوی
مثل وزیر دور سرت تاب میخورم
شاهی و مات بازی شطرنج میشوی
تا اینکه صفحه را پر تشویش میکنی
با یک نگاه شاه مرا کیش میکنی
پلکی بزن که در عوضش دل فدای تواست
این آخرین قمار من و چشم های تواست
بر روی آب پارچه ای موج میخورد
این بادبان کشتی بی ناخدای تواست
داری عروس میشوی و میروم به باد
این انتهای قصه ی بی ابتدای تواست
این روزها بدون تو هی دود میشوم
یعنی که در فراق تو نابود میشوم
دوباره تشنه ترینم به خون حنجره ام
عجیب حال و هوایی گرفته ام بی تو
که فکر میکنم امشب بدون حنجره ام...
که ناگهان به تغزل اراده کردی و هی
به هم گره زده شد کاف و نون حنجره ام
و کن شدو فیکون شد وجود در عدمش
وگفت اسم شما را جنون حنجره ام
و درد حنجره را اسمتان مسکن شد
گرفت آرام و باز هم موذن شد
صدای اشهد ان لا اله الا الله
وزیده عطر نفس های پاک او در راه
به دست و پای شه افتاده است امشب ماه
وحلقه ی در خانه گرفته دامن شاه
که یا علی به یتیمان کوفه هم نظری
به جز شما که ندارند مادر و پدری
ولی دلش که هوای رسول اکرم کرد
به یاد فاطمه اش تا که گریه کم کم کرد
عنایتی به تمنای ابن ملجم کرد
وبیست شب رمضان را پر از محرم کرد
به اهل بیت پیمبر که ظلم رایج بود
وکوفه شهر خلافت پر از خوارج بود
خوارجی که فدک را لطیفه می خواندند
شبانه روز خدا را صحیفه می خواندند
ودرس بی شرفی در سقیفه می خواندند
وپیر کم خردی را خلیفه می خواندند
چقدر دلهره دارند کودکان یتیم
نمیرسد مگر از دست غیب نان یتیم
شکست فرق علی اسمان به گریه نشست
زمین به گریه نشست و زمان به گریه نشست
تمام قافیه ها ناگهان به گریه نشست
و بیت بیت غزل آنچنان به گریه نشست
که چشم شاعر بیچاره غرق در خون شد
و عقل بی همه چیزش دوباره مجنون شد
جنون به اوج رسید و به سیم آخر زد
و بال و پر به هوایی ورای باور زد
ودست پر طلبش را به زلف دلبر زد
و بیت بیت غزل را به نام حیدر زد
که ماندگارترین شعر مدح نام علی است
زبان فدایی مولا قلم غلام علی است
دلم به رقص درآمد شبانه یاهو زد
و پا به پای دلم کاغذ و قلم هو زد
وپیش پای علی شاعرانه زانو زد
در آسمان امیدم ستاره سوسو زد
ستاره ای که نتابیده ماه مجلس بود
به غمزه مسئله آموز صد مدرس بود
در انتظار قدم هات روز بی تاب است
که بی حضور تو خورشید آسمان خواب است
وشب نماز گزارت نگاه مهتاب است
که پیش نور شما ماه کرم شب تاب است
به اذن حضرت الله خواه یا نا خواه
دوباره مذهب دیوانه شد علی الاالله
خدا خدای تو باشد تو هم خدای منی
سرم به راه تو باشد که ناخدای منی
تو ابتدای منی و تو انتهای منی
تمام شور شب شعر و ماجرای منی
دوباره نام علی بردم و خراب شدم
خراب غربت شب های بو تراب شدم
شبی که هم سخنی غیر چاه و ماه نداشت
شبی که ماه علی جا به غیر چاه نداشت
شبی که مرد خدا حال رو براه نداشت
سکوت کرده و حتی مجال آه نداشت
سپرده ام دل خود را به حیدری کرار
شبی است گرم و دراز قلندری بیدار
تا اين که در برابر غم ها خضوع کرد
پشتش شکست قبل قنوتش رکوع کرد
حرفي نداشت تا که به گريه پناه برد
در حين اشک شمع تغزل طلوع کرد
عاشق که شد نماز اهميتي نداشت
ول کرد رفت کنج اتاق و شروع کرد
اي آسمانيان دو سه بيتي به من دهيد بال و پري براي دل افروختن دهيد
کروبيان که جام بلا با ملک زدند
مثل هميشه قرعه به نام فدک زدند
يعني دوباره غيرت او را محک زدند
در بين کوچه مادر او را کتک زدند
اين کوچه ها که اشک تو را شانه ميشوند روزي هزار مرتبه ديوانه ميشوند
کم کم فضاي خانه که تاريک ميشود
بر روي اين قضيه که باريک ميشود
رگ هاي غيرتش همه تحريک ميشود
دارد به عمق فاجعه نزديک ميشود
بر روي ناز گل خط سيلي نشسته است اين گل شقايقي است که پهلو شکسته است
آتش گرفته خانه ي زهرا عجب مدار
گر مانده بي خيال به ديوار ذوالفقار
قسمت شده است مستي او بد تر از خمار
از زير بار حادثه لا يمکن الفرار
اين خانه ي علي است که خيبر شکافته صد پهلوان معرکه را سر شکافته
آه از شبي که حضرت جبريل هم نبود
ميرفت روي دوش خدا پيکري کبود
تابوت پاک فاطمه شد غرق در سجود
ديگر هواي گريه به اوجش رسيده بود
اين صحنه را خداي غزل هم نديده است مجنون کنار تربت ليلا رسيده است
اي بغض ها گلوي علي را رها کنيد
با اشک و آه صحبت او با خدا کنيد
از گوشه مدينه نبي را صدا کنيد
با هم به ياد فاطمه ماتم به پا کنيد
آه اي رسول ارث تو را خورده اند خلق تنها شده علي همگي مرده اند خلق
با اين که ديده اند خروشيدن تو را
انکار ميکنند به کل بودن تو را
ترجيح ميدهند بشر خواندن تو را
تکفير ميکنند پرستيدن تو را
بانو خدا به اسم شما سکه ميزند افلاک را به نام شما ميزند سند
از بس شما در عشق خدا بي کران شديد
خير النساو بانوي هفت آسمان شديد
تنها اميد زندگي بي کسان شديد
ميخانه ي قبيله ي ما شاعران شديد
اين بيت ها که کنج دلم خاک ميخورند نان از وفاي مادر افلاک ميخورند
شاعر شدم که مهر و وفا را غزل کنم
يعني که عشق شير خدا را غزل کنم
يا نه هجوم مرثيه ها را غزل کنم
شاه شهيد کرب و بلا را غزل کنم
زين روزگار يکسره بانو دلم گرفت رخصت دهيد تا که شما را غزل کنم
تو تک ستاره ی این آسمان تاریکی
که در نهایت دوری چقدر نزدیکی
بنازم آن خم گیسوی ناز مشکی را
که بند کرده دلم را به موی باریکی
قرار اولمان بود تا که خندیدی
یگانه غنچه ی یاس دل مرا چیدی
چقدر خواست بگوید که دوستت دارد
ولی زبان نگاه مرا نفهمیدی
تمام زندگی از عشق گرچه بر باد است
عذاب برق نگاهت همیشه در یاد است
به عمق دره بمیرند عاشقان دروغ
که اوج قله فقط قتلگاه فرهاد است
اگر دو چشم سیاهت تباه کارانند
تمام مردم شهرت سیاه کارانند
گناه دیدن آن چشم هاست راه بهشت
که مستحق کرامت گناه کارانند
دوباره این دل بی خانمان ابرویت
به گل نشسته و پهلو گرفته پهلویت
دوباره کشتی بی بادبان دل غرق است
شکست خورده ز رؤیای موج گیسویت
شبیه حال و هوایی که ناخدا دارد
شبانه روز دلم با تو ماجرا دارد
چه ساحلی است که حتی خیال دیدن آن
برای این دل بیچاره خون بها دارد!
تو روی موج نشستی و میروی با باد
نگاه می کنم از دور و می زنم فریاد:
بمان که بی تو...ولی رفته ای و راهی نیست
نوشته ام روی شن ها غریب مادر زاد!
به آه و ناله دعا میکنم که باز آیی
دریچه ای به تماشای عشق بگشایی
بیا و گنج دلت را به دست من بسپار
که شد جزیره پر از دزد های دریایی!