X
تبلیغات
شعر اندوه وداع سفر قافله هاست

  • که مرگ مرگ کثافت که مرگ مرگ لجن
    که مرگ بی تو هنوز اتفاق افتادن
    ک مرگ بی کس و کارم که مرگ در نکبت
    که مرگ زاده ترینم که من خود مردن
    دویدم و نرسیدم به اخر قصه
    که مرگ عاقبت پوچ زندگی کردن
    همه قبیله ی او صاحبان پول و مقام
    همه قبیله ی من مردگان قبر وطن
    اگرچه چشم تو را دیده ام هزاران بار
    چه اتشی است درین لحظه، لحظه ی مردن
    سکوت میکنم و مرگ در تنم جاری است
    سکوت میکنم و اه منزوی مردن

    هزار قرن گذشته است بی تو میمیرم
    هزار قرن گذشته است و با تو درگیرم
    هزار قرن گذشته است و باز هم پیرم
    هزار قرن گذشته است و اه چه قافیه ای!

    چه چیز ها که نیاورده ایم مد نظر
    جهان مسخره ی پوچ لاشی انتر
    که عشق را به تمنا کشیده و من خر
    هی التماس کنم جان مادرت دختر!

    تو رو خدا...من احمق چه فکر می کردم
    که فکر می کنم اما همیشه می دردم
    چه فکر ها!که همینه که هست!من مردم!
    چه حرف ها!که من آن بوف کور شبگردم

    چه قصه ها که به گوشم نخواندی و مردم
    چه ضربه ها که نخوردی چه ضربه ها خوردم
    چقدر در وسط انتظار پژمردم
    چقدر بی تو در این شهر پوچ افسردم

    دوباره مرگ دوباره لجن دوباره کفن
    دوباره تیر سه شعبه به سینه ام خوردن
    دوباره حسرت یک زن دوباره اشهد و ان...
    تو بعد من بغل هیچ کس،نه صدها تن

    بیا و کشتی ما توی منجلاب انداز
    بیا برین به من و توی فاضلاب انداز
    بیا دوباره لجن در خم شراب انداز
    بیا و زلزله در کون شیخ و شاب انداز

    نیا برو به درک تف به ذات ملعون ات
    تمام فلسفه هایم حواله ی کون ات

    که میروم که بمیرم که اخرش مرگ است
    که خسته ام ز اتوبان و خسته از بن بست

    که خسته می شوم و شعر می شوی در من
    چه حس پاک نجیبی است حس خط خوردن

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 19:24 توسط علی اصفهانیان |